تبليغاتX
دوستی

متن های خود تو......
تاريخ: جمعه 15 دی1385 ساعت :4:2 بعد از ظهر

 اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

 


هميشه دوست داشتم ابر باشم چون ابر انقدر شهامت داره كه هر وقت دلش مي گيره جلوي همه گريه كنه

 


 دل آدمي بزرگتر از اين زندگي است و اين، راز تنهايي اوست

 

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo