اول بار....
تاريخ: پنجشنبه 30 آذر1385 ساعت :12:19 بعد از ظهر
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه یا دلم گوله نگاه روشنش رو خورده باشه اما هی گذشت و دیدم که دلم دیوونه تر شد به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد آخ که چه لذتی داره نازه چشماتو کشیدن رفتنه یه راهه دشوار،واسه هرگز نرسیدن می دونم دوستم نداری مثله روزایه گذشته من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته می دونم فرقی نداره واست عاشق بودنه من می دونم واست یکی شد بودنه
!؟
تاريخ: دوشنبه 27 آذر1385 ساعت :7:6 بعد از ظهر
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ
ما
تاريخ: یکشنبه 26 آذر1385 ساعت :1:23 بعد از ظهر
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم ما شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

